تبليغاتX
شعر عاشقانه

behnaz450

حامد علیخانی

behnaz450

http://behnaz450.blogfa.com

شعر عاشقانه

شعر عاشقانه

شعر عاشقانه

سلام خوشحال هستم از توجه شما به وبلاگ من
*خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو کنه

*آخرت ما همین الان, که داریم کاری میکنیم, ساخته میشه

*"ای انسان به سوی پروردگارت می روی و او را ملاقات خواهی کرد"

*لحظه دیدار نزدیک است............نزدیک.............غافل مباش


شعر

شعر عاشقانه

درباره سایت
سلام خوشحال هستم از توجه شما به وبلاگ من
*خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو کنه

*آخرت ما همین الان, که داریم کاری میکنیم, ساخته میشه

*"ای انسان به سوی پروردگارت می روی و او را ملاقات خواهی کرد"

*لحظه دیدار نزدیک است............نزدیک.............غافل مباش


فهرست اصلي
صفحه نخست
پست الكترونیک
آرشيو مطالب
نویسندگان
آرشيو مطالب
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
آرشيو موضوعي
عا شقانه
پيوندها
عصر طلايي
تنها
كشف تازه
شكايت دارم
شبكه گستر سينا
مردشب
دوباره دل هواي باتو بودن كرده
شعرو موسيقي
دنیای من وتو
ماهی آکواریومی
کوکول
  • :: قالب وبلاگ ::

  • [#blog title]

    [#blog title]

    به وبلاگ من خوش آمديد لطفا پس از بازديد از اين وبلاگ با نظرات ارزشمندتون من را در پيشبرد عملكرد هر چه بهتر وبلاگ ياري دهيد

    [+blogsky] [#date]

    [#headline]
    [#text]

    + نوشته شده توسط [#author] در ساعت [#time]

    [+comment] نظرات [[#comment count]] [-comment]

    ........................................................................................


    [-blogsky]

    صفحه اصلي

    مكاتبه با [#admin name]
    قالب از طرح برتر

    تعداد بازديد كننده:

    [#counter]

    آرشيو يادداشت ها

    [+archivelist] [#archivelistitem]
    [-archivelist]
    موزيك

    [#blogsky logo]

    قالب

    قالب از كلكسيون كدهاي جاوا وقالب وبلاگ

    jiroft-java

    طراح قالب : محمدحسن


    شعر عاشقانه
    شعر

    |+| نوشته شده توسط حامد علیخانی در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 22:5 |
    |+| نوشته شده توسط حامد علیخانی در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 9:32 |

    پارسال نوشتم و گفتم .امسالم می گم

       تو بخوای هر دم و هرسال ام می گم

       تو برام ستاره ای تو شبای بی قراریم

         قلبمو ازم گرفتی گفتی واسه یادگاری

            حالا

               قلب من تو دستای تو 

             چشم من به دستای تو 

    |+| نوشته شده توسط حامد علیخانی در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 9:25 |
    بیقرار
    |+| نوشته شده توسط حامد علیخانی در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 9:23 |
    گل عشق وصداقت
    سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند .
    وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا .
    دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم .
    روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود .
    دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
    سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند ، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید
    روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
    لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود .
    همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : گل صداقت ...
    همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود .

    |+| نوشته شده توسط حامد علیخانی در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 9:21 |
    پسر عاشق

    پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .
    وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش :

    یاد گذشته ها افتاد وقتی که یه دل نه صد دل عاشق شادی شده بود وقتی که برای اولین بار با شادی در مورده عشق حرف زده بود شادی خیلی محترمانه بهش گفته بود که میدونی من اهل این جور چیزا نیستم ولی تو با بقیه برام فرق میکنی .  آخه اونا با هم رفت و آمد خانوادگی داشتن . دفعه ی بعد که شادی با خانوادش اومدن خونشون پسر توی اولین فرصت به شادی گفته بود: بیا توی اتاقم و با شادی رفته بودن توی اتاقش و درو بسته بودن . پسر گفته بود : فکراتو کردی ؟ شادی بهش گفته بود میدونی چیه ؟ پسر گفته بود نه ! شادی بهش گفته بود منم عاشقه تو هستم ولی ....... پسر حرفشو برید و گفت : میدونم چی میخوای بگی . درکت میکنم تو دختری و ......... ولی این بار شادی حرفشو قطع کرد و گفت : الان میگم دوست دارم . پسر شادی رو محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه . شادی اولش ترسید نه از اینکه توی بغل پسر بود بلکه از اینکه کسی در اتاقو باز کنه ولی بعد اونم پسرو بغل کرد و اونم گریه کرد . یه دفعه یه صدایی اومد !!! شادی شادیییییییی بیا میخوایم بریم . هر دوشون ترسیدن ولی بعد اشکاشونو پاک کردن . شادی یه بوسه ی کوچیک روی لبای پسر کاشت و با لبخند از پسر خدا حافظی کرد . از اتاق بیرون اومد و پسرم پشت سرش از اتاق بیرون اومد تا با خانواده ی شادی خداحافظی کنه . فردای اون شب پسر رفت پیش مادرش . گفت : مادر یه چیزی بگم ؟ مادر گفت : آره عزیزم بگو . پسر گفت : در مورد ...... در مورد ....... هیچی ولش کن . مادر گفت : چرا پسرم ؟ پسر گفت : بعدا میگم و رفت توی اتاقش . بعد از 10 – 15 دقیقه مادرش در زد و اومد توی اتاق . مادر گفت : میدونم میخواستی چی بگی !!! میخواستی در مورد شادی حرف بزنی !!! پسر از تعجب داشت شاخ در میاورد . پسرگفت : مادر شما از کجا متوجه شدید ؟ مادر گفت : همه متوجه شدن از اشک چشماتون و رژلب شادی که روی لبات بود !!! پسر سرخ شده بود ولی از طرفی خوبم شده بود چون دیگه همه میدونستن جریانو و رابطشونو اونطور که میخواستن میتونستن ادامه بدن ...........
    مادر بهش گفت : فقط رابطتون طوری نباشه که باعث خجالت من و پدرت و پشیمونی خودتون بشید . پسر مادرشو بغل کرد . از اون روز هر روز با شادی تلفنی حرف میزدن . حداقل دو سه روز یک بار هم با هم بیرون میرفتن . یادش اومد یه بار که با هم رفته بودن پارک بستنی خریدن رفتن یه جای خلوتو پیدا کردن که هم حرف بزنن هم بستنی رو بخورن . شروع کردن به حرف زدن ولی انقدر غرق در صحبت های عاشقانشون شدن که بدون اینکه متوجه باشن بستنی آب شده بود و ریخته بود تازه بازهم متوجه نشده بودن و از نگاه های مردم فهمیدن که یه خبری هست و وقتی به خودشون اومده بودن دیده بودن بستنی آب شده ریخته روی زمین !!! از این اتفاقا براشون زیاد افتاده بود . یک روز ساعت پنج بعد از ظهر رفته بودن سینما و باز هم غرق در حرف زدنشون شدن و اصلا چیزی از فیلم متوجه نشدن و وقتی به خودشون اومدن که نگهبان سینما صداشون زد بود و گفته بود که سانس آخر هم تموم شده و اونا تازه فهمیده بودن که شش هفت ساعت روی صندلی های سینما نشستن . پسر و شادی انقدر عاشق هم شده بودن که از هم نمیتونستن جدا باشن . هروقت خانواده ی شادی میخواستن برن مسافرت پسر رو میبردن و هر وفت خانواده ی پسر میرفتن مسافرت شادی رو میبردن . شادی و پسر بعضی وقتا که تنها میشدن شیطونی هم میکردن !!! ولی هر دوشون میدونستن که بین اونا فقط عشق حکم فرماست نه چیزی دگیه . تازه بوسیدن عشقت و بغل کردنش چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟ البته شیطونیاشون به همینا ختم میشد !!! همش با هم برای آیندشون تصمیم میگرفتن . چطوری زندگی کنن کجا زندگی کنن و کلا از این چیزا دیگه . خانواده هاشونم از اینکه شادی و پسر عاشق هم هستن خوشحال بودن چون به اندازه ی کافی همدیگرو میشناختن و از خصوصیات هم آشنا بودن . پسر همش این شعر رو برای شادی میخوند :

     

    اي گلاله اي گلاله ديدنت خواب و خياله
    گل صحرا گل لاله گل قلب من ، تو لاله
    دل تو گرم و صميمي مثل خورشيد جنوبه
    چشم تو چشم یه طوفان مثل درياي شماله
    مي دوني تو مذهب من چي حرومه چي حلاله
    آب بدون تو حرومه ، جام مي با تو حلاله
    تو صدات شور ترانست پر زنگه چه قشنگه
    تو نگات جادوي شعره، پر شوره ، پر حاله
    گفتگوم تو ،جستجوم تو، گل باغ آرزوم تو
    شب روز با توقشنگه زندگي بي تو محاله

     

    پسر این شعرو از ته دل میخوند و حاضر بود جونشم برای شادی بده و البته شادی هم با کمال میل حاضر بود همین کارا رو برای پسر انجام بده . پسر همینطور غرق در خاطراتش بود که با صدای بلند زنگ تلفن از دنیای رویا هاش اومد بیرون . فکر کرد شادی هست تا بلند شد و خواست که بره تلفن رو جواب بده نا خواسته از پشت در صحبت های مادرش رو با مادر شادی شنید !!!

     

    مادرش میگفت : شما رابطه ی این دوتا رو میدونستید . من و پدرش حتما برای شب هفت می یایم ولی پسرمو نمیدونم . پسر فهمید جریان چیه !!! تمام دنبا دوباره روی سرش خراب شد . یادش اومد مثل همیشه با هم قرار داشتن . توی پارک . شادی اصلا دیر نمیومد . ساعت 6 شد وقت قرارشون ولی شادی نیومد . ساعت 6:30 شد ولی بازم از شادی خبری نشد . ساعت 7 شد . انقدر حواسش پرت شده بود که یادش نبود شادی تلفن همراه داره . یدفه یادش افتاد . زنگ زد . ولی شادی تلفن رو جواب نمیداد . زنگ زد خونه ی شادی بازم کسی بر نداشت . زنگ زد خونشون . خواهرش تلفن رو جواب داد . گفت : سلام داداش . پسر بدون اینکه جواب بده گفت مامان هست . خواهرش گفت : نه . پسر گفت : خدا حافظ و بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو قطع کرد . تا تلفن قطع شد تلفونش زنگ خورد . مامانش بود گفت خودتو برسون بیمارستان شادی حالش به هم خورده !!! پسر تا اینو شنید خودش داشت میمرد ولی هر طور بود خودشو رسوند بیمارستان . شادی رو دید که روی تخت خوابیده ولی اگه حالش به هم خورده پس چرا سرش پانسمان شده ؟ نمیتونست فکر بکنه تا اینکه پدرش اومد گفت پسرم شادی تصادف کرده . خونریزی مغزی داره . پسر سرش گیج میرفت زمین خورد و از هوش رفت . بعد چند ساعت که به هوش اومد رفت وضو گرفت تا حالا نماز نخونده بود ولی ایستاد و شروع به نماز خوندن کرد و همش گریه میکرد . اما خدا به گریه هاش و ناله هاش گوش نکرد و ....
    درسته دیگه شاهزاده ی رویاهاش پیشش نبود . حالا دیگه بدون شادی چطوری زندگی میکرد ؟ . یادش اومد که وقتی میخواستن شادی رو دفن کنن باز هم انقدر گریه کرده بود که باز حالش بد شده بود . بازم رسونده بودنش بیمارستان . حالا از اول ماجرا یادش می اومد. حالا فهمیده بود که دیگه شادی رو نداره . شادی ترکش کرده بود و پسر فهمید که شش هفت روز بی هوش بوده . رفت سراغ ضبط صوتش و روشنش کرد یاد شادی افتاد . این آهنگ بود :

     

    عهد من اين بود که هرجا
    يار و همتاي تو باشم
    توي شبهاي انتظارت
    مرد شبهاي تو باشم
    چه کنم خودت نخواستي
    شب پر سوز تو باشم 
    تو همه شبهاي سردت
    آتش افروز تو باشم
    عهد من اين بود هميشه
    يار و غمخوار تو باشم
    با همه بي مهري تو
    من وفا دار تو باشم
    چه کنم خودت نخواستي
    شب پر سوز تو باشم
    به همه شبهاي سردت
    آتش افروز تو باشم

     

     

    رفت توی رخت خوابش خوابید . چشماشو بست و یک لحظه حس کرد که شادی صداش میکنه . خوب گوش کرد . فهمید که صدای شادیه . شادی رو دید که اومد طرفش دستش رو گرفت و از روی رخت خواب بلندش کرد . دیگه غم رو روی سینش حس نمیکرد . حس خوبی داشت . شادی بهش گفت دیگه ناراحت نباش . برای همیشه میتونیم پیش هم باشیم . شادی ادامه داد و با خنده گفت هنوز دلت میخواد ؟ پسر گفت : آره هنوز میخوام . شادی مثل اولین بار لبهاشو روی لب های پسر گذاشت . حالا دیگه برای همیشه پیش همدیگه بودن .حالا دیگه هر دوشون به آرامش ابدی رسیده بودن.

    |+| نوشته شده توسط حامد علیخانی در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 9:11 |
    عشق و دیوانگی

    در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين باز نشده بود و فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند...

    ذكاوت گفت: بياييد بازي كنيم مثل قايم باشك!

    ديوانگي فرياد زد:آره قبوله من چشم ميذارم!

    چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه قبول كردند.

    ديوانگي چشم هايش را بست و شروع به شمردن كرد:يك ... دو ... سه ...

    همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند.

    نظافت خودش را به شاخه ها آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي شد.

    اصالت به ميان ابر ها رفت و هوس به مركز زمين به راه افتاد

    دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق دريا رفت!

    طعم داخل يك سيب سرخ قرار گرفت.

    حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق.

    آرام آرام همه قايم شدند و ديوانگي همچنان ميشمرد : هفتاد و سه.... هفتاد و چهار !

    اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود. تعجبي هم ندارد

    قايم كردن عشق خيلي سخت است. ديوانگي داشت به 100 نزديك ميشد كه عشق رفت

    وسط يك دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگي فرياد زد دارم ميام...

    همان اول كار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نكرده بود تا قايم شود!

    بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبري نبود.

    ديوانگي ديگه خسته شده بود كه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت:

    عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

    ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه گل از درخت كند و آن را با تمام قدرت به داخل

     گلهاي رز فرو كرد.

    صداي ناله اي بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد دستهايش را جلئي صورتش

    گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

    شاخه درخت چشمان عشق را كور كرده بود. ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:

    حالا من چكار كنم ؟ چگونه مي توانم جبران كنم؟

    عشق جواب داد : مهم نيست دوست من تو ديگه نميتوني كاري كني فقط ازت خواهش ميكنم

    از اين به بعد يار من باشي.

    همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه

    يكديگر به احساس تمام آدمهاي عاشق سرك مي كشيدند.

    |+| نوشته شده توسط حامد علیخانی در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 8:35 |
    عکس متحرک

     

    |+| نوشته شده توسط حامد علیخانی در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 8:28 |
    عشق
    |+| نوشته شده توسط حامد علیخانی در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 8:13 |
    تابوت

    اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد ، تا

     همه بدانند سياه بخت بودم ، روي سينه ام

    تکه يخي بگذاريد تا به جاي دوستدارانم برايم

     گريه کند ، چشمانم را باز بگذاريد تا همه

     بدانند چشم انتظار دوستدارانم بوده ام ،

     ودستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم

    ولي نتوانست ........

    |+| نوشته شده توسط حامد علیخانی در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 15:38 |

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog

    قالب بلاگفا

    قالب پرشین بلاگ